***
انقدر مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود مهر توازجان نرود
مهربان مادرم !...
من شاخه گلی بودم افتاده در منزلی دور و نامکشوف ...
هیچ نسیمی از کنارم عبور نمی کرد...
هیچ شعله ای نفسهای سرد مرا به آتش نمی کشید ...
عکس هیچ ستاره ای روی سینه ام ظاهر نمی شد ...
نمی دانستم درخت چیست ؟ ...
بهار چه رنگی دارد و آفتاب چه شکلی ؟ ...
به واسطه مهربانی تو چشم به روزگار گشودم ...
صدای گریه ام تو را خنداند ... زمین با وجود من سنگین تر شد ...
زیبا ترین نامها را در گوشم به ترنم زمزمه کردی ...
و من با لبخند به بزرگی آنها گواهی دادم ...
بعد نام و تاریخ سبز شد نم را در حاشیه ی بهترین کتاب خدا نوشتی...
من مثل یک آب نبات چوبی ، کوچک بودم و شیرین ...
چشمهایم گناه را نمی شناختند ...
مثل یک دفتر صد برگ سفید پر از نا نوشته ها...
گنجشکها از دستهای گله ای نداشتند ...
سیبها به سنگ شیطنت من با جاذبه آشنا نمی شدند...
بزرگترین شادیم ، شنیدن قصه های تو بود ...
هر شب با قصه های تو به خواب می رفتم ...
قصه هایی که پر از آدمهای خوب بود...
آدمهایی که روح خود را تکه تکه نمی کردند ....
من در قصه های تو زندگی می کردم ! ...
سبکبال تر از امواج نور به دنبال سنجاقکها میدویدم
و آنها مرا به آسمان متصل می کردند ...
بزرگترین غصه ام ... اشکهای تو بود ! ...
زمستان ها که دستهای تو ترک میخورد ... دلم می شکست ...
بعضی شبها که گرسنه به خواب می رفتم ...
با خود می گفتم : « وقتی بزرگ شدم ... پولدار می شوم
و همه زیبایی های دنیا را برای مادرم میخرم ...
حصاری به دورش می کشم تا دیوها به او نزدیک نشوند.»
آه ! ...که یک رشته موی تو را با کوههای البرز معاوضه نمی کردم ...
مهربان مادرم ! ...
زمین بارها به دور خورشید گشت ... حالیا من بزرگ شده ام ...
دیگر شبها گرسنه به خواب نمی روم ...
اما چرا دیگر سنجاقک ها و سیبها و تو را نمی بینم ؟ ...
چرا به فکردستهای تو نیستم ؟ ... چرا دیگر دلم نمی شکند ؟...
چرا اینقدر بین دل من و خانه تو فاصله است ؟...
کاش باز هم هر روز نگران برگشتن من به خانه بودی ....
کاش دعا می کردی دلم زیر زیبایی های دنیا دفن نشود ...
روزت گرامی باد مادر ! ...